با نهایت احترام:: تقدیم به سیستان و بلوچستانی ها
سیستان و بلوچستان، استانی در جنوب شرق کشور که همان طور که از نامش پیداست ترکیبی است از سیستان و بلوچستان. زاهدان مرکزش است و از شهرهای دیگرش، زابل و چابهار را می دانم. می دانم اهل تشیع وتسنن در اینجا در کنار هم زندگی می کنند. به من گفته اند که اینجا مانند جاهایی از کشور از امکانات شهرهای بزرگتر مثل تهران،مشهد، اصفهان و شیراز و تبریز محروم است. وقتی می شندیم زاهدان، مردم دور و برم می گفتند مواد مخدر، اشرار، خطر و ... گویی نامش با قاچاق عجین شده بود. می دانم که از محل زندگی من فاصله زیادی دارد زاهدان. باید حدود 40 ساعت با اتوبوس و قطار طی طریق کنم تا به اینجا برسم.
این ها اطلاعات من از استان سیستان و بلوچستان و شهر زاهدان، در 4 سال پیش قبل از اینکه به اینجا بیایم بود. خاطرم هست زمانی که با خانواده ام برای ثبت نام در دانشگاه( سال86 ) به زاهدان آمدم، هم برای من و هم برای خانواده ام روشن شد که باید یک سال دیگر تلاش کنم و کنکور شرکت کنم و جای دیگری انتخاب کنم و ... هر چند که همینجوری! مراحل ثبت نام دانشگاه را انجام دادم، اما بنا به شرایط ،نمی دانم چه شد که زاهدان آمدم و از قضا دوره کارشناسی را تمام و کمال اینجا ماندم.
اینک شناخت من از این دیار متفاوت است از آنچه که ذکر شد و شاید تغییر دید و نگرشم به حدی زیاد باشد که در مواردی هیچ ربطی به موارد فوق الذکر نداشته باشد.
زمانی که به زاهدان از محور مشهد( نهبندان ) و خصوصاً از محور بم وارد شویم نکته متفاوتی که با سایر شهرهای ایران که من رفته ام دارد، بیابانها و از قضا رنگ و نظافت این بیابانهاست. در نگاه اول ترس انسان را فرا می گیرد خصوصا اگر شناختش از زاهدان و سیستان و بلوچستان، مثل شناخت من باشد.
وارد شهر که شویم شرایط کمی تغییر می کند هر چند که بعضی از ساختمان سازی ها خصوصا در مناطق فقیرنشین شهر و یا مثلا جدول بندی های خاکی در بلوارهای اصلی شهر به ذوق آدم می زند. در مناطقی مثل کوی قدس( البته نه سمت بیمارستان و بلوار مطهری بلکه حد فاصل تا چهارراه رسولی) آن سالی که من بودم کوچه ها خاکی بود. البته شنیده ام الان به آنجا رسیده اند و اوضاع بهتر شده است. اما حقیقتا وجه تمایز زاهدان اینها نیست؛ چون واقعا به نسبت مفهومی که از محرومیت این منطقه در ذهن من وجود دارد و می دانم به احتمال قریب به یقین دیگران سفر نکرده به اینجا هم همین را برای اینجا متصورند (چون ساخت مفاهیم از انگاره ها تا حدود زیادی به محیط بستگی دارد) زمین تا آسمان متفاوت است. درست است اینجا بارندگی کم است و چند سالی است متاسفانه خشک سالی است اما در مناطقی حتی در گوشه و کنار شهر زاهدان (تمین و چاه نیمه و دیگر نقاط بماند) سرسبزی هایی وجود دارد. درست است که اینجا متاسفانه مردم شهر از نعمت مثلا گاز شهری بی بهره اند، اما زندگی می کنند و نشاط دارند. هر چند ممکن است سرانه پارک و فضای سبز(البته آمارش را نمی دانم) در اینجا کم تر باشد، اما با این وجود مردمش عبوس و پژمرده نیستند.
بگذارید بیشتر از مردمان اینجا سخن بگویم چرا که وضع ظاهری شهر را با یک گشت و اقامتی مثلا به مدت یک هفته می توان مشاهده کرد. بازاری مثل چهارراه رسولی را می توان براحتی سیاحت کرد؛ نهایتا کل بازارش دو روز کار دارد. خیابان ها و فروشگاهها را می توان با یک هفته دید اما اخلاق و فرهنگ اهالی اینجا را نمی توان با اقامتی چند روزه بررسی کرد و این مورد نیاز به زندگی کردن در اینجا دارد. لذا بهتر است از مردمانش بگویم تا از در و دیوارش.
به تناسب حضورم در زاهدان و زندگی در خوابگاه دانشجویی، علاوه بر اهالی زاهدان با مردمان سایر شهرهای استان آشنا شده ام. شمال استان را می گویند سیستان و جنوبش را بلوچستان. سیستانی ها شیعه هستند و غالب بلوچ ها سنی. در مناطقی مثل روستاهای اطراف زابل(مهمترین شهرستان سیستان) و یا در ایرانشهر(مهم ترین شهرستان بلوچستان) و یا در مرکز استان، زاهدان، پیروان دو مذهب کنار هم زندگی می کنند. مثل هر جایی مردمان اینجا هم خوب و بد دارند. اما نمی توانم این را نگویم که من بدی از آنها یادم نمی آید یعنی اصلا از آنها بدی ندیده ام.
با زابلی ها بیشتر از سایر بومی ها دم خور بوده ام. هر چند به زابل نرفته ام اما آنقدری با زابلی ها بوده ام و از آنجا شنیده ام که گویی چند وقت آنجا زندگی کرده ام. عرق به مذهب شیعه در میان اهالی اینجا بیشتر است. الحمدلله مساجدی فعال دارد. هرچند فضا برای کار بیشتر است و باید فعال تر شوند، اما مساجد اینجا صفای خود را دارد. جا دارد مساجد فعالیت های بدیع تری انجام دهند. (البته برای همه جای ایران این موضوع مصداق دارد.) مثلا اینجا ایستگاههای صلواتی برای پذیرایی در اعیاد و یا در ایام محرم، خیلی بر و بیا دارد که اتفاقا خیلی هم خوب است. ولی باید با برنامه تر و مفصل تر سازماندهی شوند که هر ایستگاهی زیبایی منحصر بفردی داشته باشد.
غیرت و حمیت بین مردان این استان را من پررنگ دیدم. اصولا با حیا و عفت حرف می زنند. زنان اهل این استان حجابشان به نسبت جاهایی که من دیده ام، خیلی بهتر است. غیرت مردان وحجاب زنان در تاریخ این استان نیز به چشم می خورد که اینها در طول تاریخ این چنین بوده اند. اینجا هم مانند تک تک روستاها و شهرهای ایران در زمینه های مختلف بزرگانی دارد، شهدا و اسطوره های ملی ودینی دارد، شهید گلدوی و شهید میرحسینی و شهید کیخا دارد. یا مثلا در پزشکی و در رشته چشم پزشکی در زاهدان امکانات پیشرفته وجود دارد. اطبای حاذقی دارد. یا مثلا در مسائل مذهبی علما و مداحان مطرحی دارد.
اشتغال بیشتر مردم این دیار در امر خدمات است. مثلا اینجا کشاورزی وجود دارد اما رونق ندارد اما عوضش ترانزیت کالا در بخش حمل و نقل رونق دارد. سطح زندگی مردم زاهدان متوسط است مثل خیلی جاهای دیگر؛ اما نکته متفاوتی که به چشم می خورد، علاقه اهالی اینجا به تجربه موارد تازه از راه رسیده است. مثلا در شیراز و یا اصفهان که دو شهر مهم گردشگری ایران ما هستند، این قدری که زاهدانی ها به تابلوهای مغازه هایشان خصوصا در خیابان دانشگاه و بزرگمهرو زیبا شهر می رسند، آنها توجه نمی کنند. یا به نظر می رسد سرعت نفوذ وسایل الکترونیکی جدید مثل موبایل تاچ و تلویزیون هوشمند به نسبت سطح درآمد در اینجا بالا باشد.( البته قسمتی از این موضوع به مرزی بودن استان ربط دارد مثل آبادان و بانه و... که آنجا هم شنیده ام اینگونه است.)
زاهدان هر روزی که می گذرد پیشرفته تر می شود، راههای رسیدن به آن آسانتر میشود. نظام برای این نقطه از کشور زحمات زیادی کشیده و می کشد تا رنگ محرومیت را از چهره منطقه بزداید. کم کم دارد گاز به مردم اینجا می رسد، راههای ارتباطی بهتر می شود، ریل قطار به زاهدان رسیده و فرودگاه هم رونق دارد. اینجا امنیت بالایی برقرار است به حدی که اگر اشتباه نکنم رتبه ای بالای 10 در بین استانهای کشور از حیث عدم امنیت دارد درست برعکس تصور خیلی از مردم.(هر چند باید احساس امنیت را بالا برد.)
نکاتی چند به ذهنم می رسد که بیان می کنم نه از باب نصیحت و لازم الاجرا، بلکه بر اساس آنچه که دیده ام به گمانم قابل بررسی و تامل است:
1- لازم است سطح سواد و معیشت مناطقی مثل شیرآباد و کریم آباد و بابائیان را بالا برد. فقر گریبان این مردم را گرفته است که خود منجر به بروز بعضا ناهنجاریهای اجتماعی و اخلاقی می شود. مثلا ارگان های شهری مثل شهرداری و سایر اداره های خدماتی شهر وظیفه دارند به زیبا شهر و دانشگاه و مناطق نامبرده به یک چشم نگاه کنند؛ نکند خدای نکرده خدماتمان به دهک های بالاتر از نظر اقتصادی، متفاوت از مناطق نامبرده فقیر نشین باشد. (البته از حیث دغدغه و کیفیت خدمات نه از حیث نوع خدمات)- مثلا مراکز فرهنگی شهر خصوصا مساجد، جا دارد اردوهای جهادی شهری راه اندازی کنند (مثل شهر تهران) که برکات فراوان خاص خود را دارد.
2- متاسفانه تضاد طبقاتی شدید در این منطقه دل را می آزارد که باید برای آن فکری کرد؛ مثلا می توان با استفاده از پتانسیل های فرهنگی و رسانه ای استان مثل شبکه هامون، فرهنگ ساده زیستی و قناعت و... را نهادینه کرد.
3- وجود پایگاهی برای معرفی زاهدان و استان سیستان و بلوچستان در فضای مجازی لازم است.
4- زمینه های زیادی برای کار در این استان وجود دارد. باید برای معرفی آنها به سرمایه گذاران خارجی و داخلی و خصوصا بومی چاره ای اندیشید.
5- هر چقدر مردم مرفه تر می شوند، نوع زندگیشان از آداب اجتماعی گرفته تا وسایل زندگیشان متناسب با سطح درآمدشان تغییر می کند، گرایش به مد بیشتر می شودو... . باید همزمان با بهبود وضع اقتصادی، از نظر توسعه اخلاقی و فرهنگی نیز کار کرد تا فرهنگی غلط فراگیر نشود.
6- با بهبود یافتن راهها و افزایش امنیت، سفر به استان زیاد شده است.(کافی است نگاهی به پلاک های خودروها در چهارراه رسولی بیاندازیم) باید مواظب فرهنگ های وارداتی باشیم از پوشش و حجاب گرفته تا نوع رفتار و حتی حرف زدن ها.
7- جا دارد کارگروهی هماهنگ با نهاد های مربوط نسبت به فرهنگ غلطی که از طریق و همراه کالاهای خارجی وارد استان میشود تشکیل شود تا ضمن اطلاع رسانی درباره مضرات اخلاقی مصرف این کالاها، از ورود کالاهای ناقض فرهنگ جلوگیری شود.
وقتی درسم تمام شود و از اینجا بروم، می دانم که دلم پیش مردمانش می ماند، دلم برای لهجه شان تنگ می شود، برای صفایشان، برای ساده زیستی شان، دلم برای گلزار شهدایش تنگ می شود، گلزاری که مرا یاد گلزار شهدای هویزه در استانم می اندازد، دلم برای یزدان تنگ می شود. دلم برای بچه های ارزشی اش که با اخلاص و به دور از مرکز و امکاناتش، با عشق و تمام وجود به اسلام و انقلاب خدمت می کنند تنگ می شود. دلم خیلی اینجا می ماند... .